بانک سخن بزرگان

برای انسان های با هدف بن بست وجود ندارد چون یا راهی خواهد یافت یا راهی خواهد ساخت.


صبورانه در انتظار زمان بمان! هرچیز در زمان خودش رخ می دهد. باغبان حتی اگر باغش را غرق در آب هم کند درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...


امام علی (ع):اگر هنگام شب کسی را در حال گناه دیدی فردا به آن چشم نگاهش مکن. شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی!!


اهورا مزدا:سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از ضخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است.


گوته: دوست مثل کوه می مونه. وقتی نزدیکشی نمی بینیش اما وقتی ازش دور میشی تازه میبینی چقدر بزرگه!


از فرمایشات گهربار امیرالمومنین علی(ع): دنیا دو روز است. یک روز با توست و یک روز علیه تو... روزی که با توست مغرور نباش و روزی که علیه توست صبور باش! و هر دو پایان پذیرند...


کوروش کبیر: شاید دلیل وجود زمان این باشد که همه اتفاق ها با هم رخ ندهد. کسی که فعال باشد و صبور به هدفش میرسد.


شادی پروانه ایست که هر چه تقلا کنی نمی توانی آن را شکار کنی. باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند!


توماس جفرسون: با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر! چرا که اگر خدایی باشد باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد...

ادامه نوشته

خبر جدید اینکه....!

دوستان @ داده اند که وبلاگ از لحاظ گرافیکی عالیه ولی از کم بودن مطالب گله دارند. من معذرت میخوام چون پشت کنکوری هستم و وقت نمیکنم به وبلاگ برسم...! ولی این مژده رو به دوستان میدم که به زودی سرویس های ویژه ای به وبلاگ اضافه میشه که بتونه اوقات فراغت شما رو پر کنه...!!! مثل سرویس لوگین(login): با این سرویس دوستان میتونند مطالبی رو که فکر میکنند مفید هست رو به ما ارسال کنند تا هم به وبلاگ کمکی کرده باشند و هم اینکه مطلب ارسالی پس از تایید با ذکر نام ارسال کننده در وبلاگ ثبت میشه...!! بازدید کنندگان میتوانند به ارسال کنندگان مطالب امتیاز بدن و گروه وبلاگی ما رو تشویق کنند...!!!! در ضمن به ارسال کنندگان برتر هم امتیاز های خاصی داده میشود... خوب این از سرویس لوگین! سرویس بعدی تالار های گفتگو میباشد که همتون میدونید چیه و من سرتون رو درد نمیارم. در یک کلام سرویس های دیگری مثل نظر سنجی،گالری تصاویر ویژه، چت روم، دانلود آهنگ های فوق العاده روز خوانندگان مطرح در دنیا و کشور، سرویس خبرنامه که به صورت ایمیل به اعضا ارسال میشود و و و و .......! ما رو فراموش نکنید چون ما به یادتون هستیم....    نظر یادتون نره.... دوستار شما مرتضی

حکایت دارد از...

خدایی که تو میپرستی...!

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو...

- اول آنکه خدا چه می خورد؟

غم بندگانش را... که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- دوم خدا چه می پوشد؟

رازها و گناه های بندگانش را...

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

چه کاری؟

ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید. پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


عارف پیر...!

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت:

“بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”

شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت :

” جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته ” شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: ” پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. “

عارف پاسخ داد : ” نه ” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: ” این دوستی است که باید بدنبالش بگردی ” شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : ” استاد اینکه نشد ! “

عارف پیر پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ” برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:

شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند...!!!